تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

دل من فروشی است. خریداری؟ حاضری بخری و چانه نزنی؟ خدا این دل را از آهن‌ربا ساخت. تو آنرا به هر صورت که می خواهی درآور، خدا این دل را از آهن‌ربا ساخت تا فقط یک عشق و یک معشوق را بسوی خود بخواند. دل من فروشی است. اما مفت نمی دهم و معامله میکنم. نترس، در معامله بی انصافی نخواهم کرد.آیا هنوز هم صاحب دل خودت هستی؟ اگر هستی، آن را بده و این را بگیر و عزیز من باش.اما اول بگو: دلت را جای دیگری نداده‌ای؟ من معامله نسیه نمی‌کنم.اگر دلت جای دیگری است، بگو. من به تو اعتراضی نمیکنم، فقط میدانم که در این صورت دل من دیگر هرگز به بازار فروش نخواهد آمد. دوباره به درون سینه‌ام خواهد لغزید و آن قدر در آنجا خواهد ماند که خداوند آن راهمراه روح وجسم من به سوی خویش بخواند. آخر برای عشق‌های ما زندگی خیلی کوتاه است. در یک زندگی بیش از یک عشق واقعی نمی‌توان داشت.

دل مارا آفریده‌اند که یک بار دوست داشته باشد، یک بار هم بمیرد.

تصویرم را در کف دستانت نقاشی کن تا به هنگام مناجات ببینی التماس چشمانم را
http://abipooshan11.blogfa.com   وبلاگ دیگر بنده به این آدرس هست بروز ترین اخبار ورزشی

برای دیدن مطالب جدید به پایین وبلاگ مراجعه کنید

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 23:23 ] [ رضا ]
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر ...
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ...
مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی ...
خشک شدم

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:33 ] [ رضا ]

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...
با تعجب به ماهی نگاه میكرد...
با خود میگفت: سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند!؟؟؟

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ رضا ]

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 3:2 ] [ رضا ]
لبانم بر هم می فشارم 
حتی قطره حرف از ابر لبانم نمی چکد تا زمین چشمانت رنگ ابی دریا نداشته باشد.
مداد رنگیم را بر می دارم از جعبه کهنه اش تا رنگی بر این تیرگی ها بکشم ولی حیف .
حیف از عمری که فکر می کردم عاشقی کردم .
حیف از روزها که گذشت و شبهایی که خوابم نبرد.
حیف دله بی چاره ام که چاره ای جز چیدن چهار چوب چهره ات نداشت.
سکوت ........سکوت......سکوت
باشه باز هم سکوت می کنم.
دهانم را بسته ام ولی چشمانم را بنگر شاید از نگاهم حرفانم را فهمیدی.
فهمیدی ان چه که نمی توانم ان را بر زبان بیاورم.دردهایم ،غم هایم،.......... .
اهی از ته دلم می کشم تا شاید سکوتم را کمی تیره کند و بگذارد زبانم روشنی روز را ببیند.
سکوت می کنم تا شاید این سکوت ها فریادی برای فردای من باشد.

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:46 ] [ رضا ]

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:5 ] [ رضا ]

من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم

...

دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم

...

قانون را دوست دارم ولي از پاسبان مي ترسم

...

عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم

...

کودکان را دوست دارم ولي از ائينه مي ترسم

...

سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم

...

من!!! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:42 ] [ رضا ]

تو آن جايي

و من اين جا

در اين فكر

كه تا چه حد دوستت دارم

 

در اين فكر

كه تا چه حد برايم با ارزشي

 

در اين فكر

كه تا چه حد دلتنگ توئم

 

تو آن جايي

و من اين جا

در اين فكر

كه تا چه حد در اشتياق ِ

بار ديگر

در كنار تو بودنم

 

در اين فكر

كه چگونه بيش از هميشه

قدر آن زمان

كه در كنار هم خواهيم بود را

خواهم دانست

 

دوستت دارم 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:45 ] [ رضا ]

خدایا ای خالق من یا رب ای مادر من  

 برای بی کسان پناهی باش برای عاشقان شفائی باش

که ما عاشقان جز تو یار نداریم        

 برای ما همچو یاری باش در  غم غربت نوایی باش

خدایا هرچه می نگرم کور تر میشوم 

سوی چشمم دوری تو را نمی پذیرد

در زیر اسمان تو ذره ای بیش نیستم

در راه رسیدن به تو در اغازم

برای   رسیدن به تو پای دویدن من ندارم

در کوچکی خود شکی ندارم

از دیدن تو من نا توانم

قلب من نور دیدن تو را ندارد

مرهمی برایم باش

مرهم این چشم کور دلم باش

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:8 ] [ رضا ]
پنجره ام به تهي باز شد

و من ويران شدم.

پرده نفس ميكشيد.

ديوار قير اندود!

از ميان برخيز.

پايان تلخ صداهاي هوش ربا!

فرو ريز.

لذت خوابم ميفشارد.

فراموشي ميبارد.

پرده نفس ميكشد:

شكوفه خوابم ميپژمرد.

تا دوزخ ها بشكافند،

تا سايه ها بي پايان شوند،

تا نگاهم رها گردد،

درهم شكن بي جنبشي ات را

و از مرز هستي من بگذر

سياه سرد بي تپش گنگ!


«سهراب سپهري»

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:31 ] [ رضا ]
کاش ...

    کاش ...

        کاش ...

کاش هیچ وقت نفس های بی رمق ما آخر زندگیمون نباشه ...

کاش یادگار هیچ عشقی یه عکس نیمه سوخته نباشه !

که هر وقت نگاهت بهش افتاد از ، آسمون هم گله کنی ...

کاش سهم هیچ کس از عشق یه بغض سنگین و هق هق شبونه نباشه ...

کاش روزی نرسه که سکوت معنی همدمی حرفای تو باشه ...

کاش آن قدر غرق رویاها نشی که فراموش کنی طعم تلخ حقیقت ، چشیدنیه ...

کاش روزی نیاد که آفتابی ترین روز عشق ، بارونی ترین شب تو باشه ...

کاش هیچ وقت کارت به جایی نرسه که تنهایی

و غربت رو به نگاه های بی محبت آدما ترجیح بدی ...

کاش خونه ی قلب آدما آنقدر کوچیک نبود تا شاید ما هم یک گوشه از یکی از اونا جا داشتیم ...

کاش هیچ زمانی نگفتن حرفی رو دلت سنگینی نکنه که اینم واسه من بزرگترین درده ...

کاش هیچ وقت غرورت عشق تو رو از من نگیره...

کاش ...

    کاش ...

        کاش ...

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 23:39 ] [ رضا ]

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:30 ] [ رضا ]

بچه ها سال خوبی را براتون آرزو میکنم امیدوارم به تمام  خواسته هاتون در ساال 91 برسید


برچسب‌ها: خوش گذشت بهتون
[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 21:49 ] [ رضا ]

غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه!

غضنفر تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟
غضنفر میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!

زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟
غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

غضنفر دفتر ازدواج میزنه تبلیغ میکنه : با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید.

۲ تا دیوونه رو می برن جهنم بعد ۶ ماه میان بیرون. بهشون میگن اونجا چه جور بود؟ میگه به سختی آتش رو خاموش کردیم!

به یارو میگن تا حالا لو رفتی؟ میگه نه برنامشو ردیف کن آخر هفته بریم.

یارو میره دکتر میگه شبها خواب می بینم با خرها فوتبال بازی میکنم. دکتر میگه این قرصهارو بخور. یارو میگه میشه از فرداشب بخورم؟ دکتر می پرسه چرا؟ میگه آخه امشب فیناله.

دعای غضنفر : خدایا تا زنده ایم ما را از دنیا نبر!!!

به یارو میگن شیعه هستی یا سنی ؟ میگه به حضرت عباس ما عشایریم.

یه خسیس با برق خونه همسایه شون خودکشی میکنه.

یه دارکوب با یه بلدرچین ازدواج میکنه بچه شون میشه دارچین!

توی دیوونه خونه همه دست میزدن ومی رقصیدن به جز یکی رئیس تیمارستان میگه حتما این خوب شده بفرستیمش خونه . از دیوونه میپرسن :تو چرا دست نمیزنی ؟ میگه آخه من عروسم !

غضنفر نماز خوند بهش گفتند التماس دعا گفت : سلامت باشی !

پلیس :چرا معتاد شدی معتاد: واسه اینکه میخواستم تو زندگی یه چیزی بشم !

دو بانوی مسن از شوهر هایشان صحبت میکردند .

اولی گفت : من از اینکه شوهرم ناخن هایش ا میخورد خیلی ناراحتم .

دومی گفت: شوهر من هم این عادت را داشت ولی من ترکش دادم .

اولی:چطوری دومی :خیلی ساده دندان هایش را مدتی قایم کردم!

از یکی که خونشون نزدیک ورزشگاه آزادی بود می پرسن :آیا جو ورزشگاه رو شما هم تاثیر داشته ؟

مرد جواب میده : نه نه نه رن نا نا ایران

به غضنفر میگن برو روزنامه کیهان بگیرغضنفر میره بعد یه ساعت برمیگرده و یه الاغ رو با خودش میاره بهش میگن این چیه اوردی .میگه:اخه کیهان نبود همشهری اوردم

از غضنفر پرسیدن احساسات متضاد به چی میگن؟ غضنفر گفت: به وقتی که مادر زنتون روی ماشین آخرین سیستمتون سقوط میکنه !

غضنفر شب دوم بعد از عروسیش زنشو میکشه ازش میپرسن: چرا زنتو کشتی؟ میگه چون دختر نبود میگن چرا شب اول نکشتیش؟ میگه اخه شب اول بود. !

به یه آقا میگن که دخترتون رو بلند کردند آقاهه میگه:با چی بردنش. می گه با پاترول. آقاهه می گه ۲ در بود یا۴ در. میگه ۴ در. آقاهه میگه نگو بچه پاترول ۴ در هی میره خوشبحال دخترم که سوار پاترل ۴ در شد !

از غضنفر می پرسن ارتحال چی؟ میگه نمی دونم هر چیه از اسهال بدتره چون بابام گرفت مرد !

یه روز غضنفر بچه اش بعد از عید فطر به دنیا می آد اسمش رو می زاره پس فطرت !

یک بار غضنفر تو خیابون داشته راه میرفته دومی میگه اهای کره خر بعد غضنفر میگه اخه من اینقدر جوونم.

به غضنفر میگن اگه کل دنیا رو میدادن به تو باهاش چی کار میکردی میگه می فروختمش میرفتم خارج !

یک روز دو خروس به دنبال یک مرغ راه افتاده بودند درحالی که مرغ ناز میکرد خروس دومی به اولی گفت: ولش کن بابا تعاونی لختش را میفروشد. !

غضنفر به نامزدش گفت دوست داری فردا شب با هم غذا بخوریم ؟ نامزدش با اشتیاق فراوان گفت : البته ، با کمال میل! غضنفر : خوب به مادرت بگو غذا درست کنه من فردا شب میام خونتون !

فریبرز این انشاء را درباره دیدارش از یک باغ وحش نوشته بود : ما یک روز بعدظهر به باغ وحش رفتیم. من در آنجا تنبل ترین حیوان روی زمین را دیدم اسم این حیوان گورخر بود چون ما بعدظهر به باغ وحش رفته بودیم ، ولی با این حال گورخرها از تنبلی هنوز پیژامه هایشان را از تنشان در نیاورده بودند !

روزی غضنفر پسرش را به میهمانی می بره ، پسره بین غذا مرتب آب می خوره پدره عصبانی میشه سیلی در گوش پسرش می زنه که به جای غذا چرا داری آب می خوری ؟بعد از تمام شدن غذا پدر و پسر از مجلس خارج می شند. پدر از پسرش می پرسه آخه چرا همه اش آب می خوردی پسر میگه چون می خواستم غذای بیشتری در شکمم جا بدم ناگهان باباهه سیلی مجددی میزنه تو گوش پسرش پسره می پرسه این دیگه برای چی بود؟ پدر میگه این برای این بود که این ترفندت را باید سر غذا به من میگفتی !

غضنفر لامپ خانه اش میسوزد پماد سوختگی میمالد !

یک روز غضنفر با خانمش میرن دکتر و می گن آقای دکتر مابچه دار نمی شیم دکتره پس از معاینه میگه اشکال از شما است آقا . در جواب غضنفر می گیه: اینکه ارثی است پدرم و پدر بزرگم هم بچه دار نمی شدند !

غضنفر میبینه کوه ریزش کرده و همون موقعه یه قطار میومده فورا پیرهنشو اتش میزنه تا قطار متوجه بشه تا قطار توقف میکنه غضنفر نارنجک میندازه زیره قطار میگن بابا این چه کاری بود؟ میگه بنده از بچگی علاقه شدیدی به دهقان فداکار و حسین فهمیده داشتم

معلم: نادر شاه رو کی کشت. شاگرد: اقا به خدا من نکشتم !

یه روز ۳ نفر به اسم های به من چه و به تو چه وادب میرن دزدی پلیس میاد میگیرتشون ادب میره بالای درخت از به من چه میپرسن اسمت چیه میگه به من چه ازبه توچه میپرسن اسمت چیه میگه به تو چه میگن شما ادبتون کجاست میگن مونده بالای درخت !

مرد: قسم می‌خوری که منو به خاطر پولهایم دوست نداری؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

غضنفر میره بقالی،‌ می‌بینه رو دیوار بزرگ نوشتن: علی با ماست! حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟!

هر سال موقع قرعه کشی بانک غضنفر میرفته مشهد التماس امام رضا میکرده که در قرعه کشی ماشین برنده بیشه اما هیچوقت هیچی برنده نمیشده. دوباره پامیشه میره مشهد التماس تا ازشدت خستگی خوابش میبره. امام رضا میاد به خوابش و میگه بنده خدا اول یه حساب توی بانک باز کن بعد بیا سراغ من !

غضنفر داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دویدن!!!!!!

یارو غضنفر بچه نداشته، میره مسافرت، میاد میبینه سه تا بچه داره. ازش می‌پرسند: ‌چی شد، تو که بچه نداشتی؟ میگه: والله همسایه‌ها شرمنده کردن!

غضنفر بچه دار نمیشده،‌ محلشون رو عوض میکنه!

غضنفر میخواسته بره شهرک آزمایش برای امتحان رانندگی , صبح ناشتا میره امتحان شهر بده !

غضنفر میبینه همسایش برفهای پشت بام روپاروکرده وریخته توکوچه.عصبانی میشه وبرفاروبازحمت زیادباسطل میبره روپشت بام خودش پهن میکنه ومیگه:اینابایدافتاب بخورن تاخشک بشن!

شنیدین وجه تشابه غضنفر با پارک چیه ؟ خوب گفتن که هر جفتشون تاب دارن !

تو نا کجا آباد می آن جمعیت مردم رو با هلیکوپتر گلباران کنند عده زیادی کشته میشن ! برسی میکنن میبینن گل و با گلدوناش پایین میانداختن !

غضنفر پشتش رو می خواسته بخارونه, دستش نمیرسیده ! صندلی زیر پاش میگذاره !

غضنفر داشته شنا می کرده مایوش سوراخ میشه غرق میشه !

# ۳۵ سال سن داشته بهش میگن چرا تا الان مجرد موندی و ازدواج نکردی ?! میگه والا تا الان برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم !

غضنفر داشته تو بینهایت راه می رفته یه صدای بلند به گوشش می رسه برمی گرده میبینه دوتا خط موازی خوردن بهم !

غضنفر داشته پسرشو در باب ازدواج نصیحت می کرده ! می گفته: پسرم خواستی زن بگیری برو از فامیل زن بگیر ! ببین دایت رفته زندای تو گرفته , عموت رفته زن عموتو گرفته , من اومدم مادرت و گرفتم ! حالا تو هم از فامیل زن بگیر !

سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!

دخترهای بلوند به عدم تیزهوشی معروفند!؟ روزی دو بلوند در خیایانی قدم میزدند و چشمشان افتاد به یک جعبه پودر که گوشه ای افتاده بود. اولی آنرا برداشت و بازکرد و در آینه کوچک آن نگاهی کرد و گفت ام … این قیافه آشناست ! دومی آنرا گرفت و نگاه کرد . گفت عجب احمقی هستی تو … این منم دیگه …!!

کارگری در طبقه ۱۲ ساختمان نیمه سازی کار می کرده. شخصی از پایین صدا زد: غضنفر زنت از طبقه پنجم منزلتان افتاد پایین و مرد. کارگر بیچاره خیلی ناراحت شد و بسرعت پایین آمد و به سمت خانه عازم شد. در راه کم کم آرامتر شد,سر چهار راه اول بیاد آورد ! ما که خونمون ۲ طبقه بیشتر نیست. دو تا خیابون اونطرفتر بخودش گفت : من که اصلا زن ندارم ! و کمی بعد بیاد آورد !! من که اصلا غضنفر نیستم !

مرد نابینایی در خیابان یک رنده پیدا کرد. مدتی طولانی به این طرف و آن طرفش دست کشید. بلاخره گفت: این چرت و پرت هاچیه نوشتن!

یکبار یک همشهری یک خیار بر می داره می بره سوپرمارکت , به فروشنده می گه: ببخشید آقا خیارشور دارید؟ فروشنده هم در جواب می گه بله داریم. همشهری ما هم می گه پس بی زحمت این خیار ما رو هم بشور.

یک هواپیما تو برره سقوط می کنه تیم جستجو روز اول ۴۰۰ جسد رو پیدا میکنن , روز دوم ۶۰۰ نفر رو پیدا میکنن , روز سوم ۱۰۰۰ نفر رو پیدا میکنن . خبر به تهران می رسه از تهران بازرس ویژه می فرستن برای بررسی , می بینن که هواپیما تو قبرستان سقوط کرده بوده.

غضنفر رفته بوده مکه. تو مراسمی که باید به شیطون سنگ بزنه، یهو سنگاش تموم میشه… اونم به جاش فحش میده

- رفیق غضنفر ازش میپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟ غضنفر میگه: والله امام رضا طلبید، با بر و بچه‌ها رفتیم شمال !

غضنفر میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. غضنفر میگه: ایشکال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم !

غضنفر میره دکتر، میگه: آقای دکتر به دادم برس، الان دو هفته‌است هر شب تا صبح کابوس میبینم! دکتره میپرسه: چه کابوسی می‌بینی؟ غضنفر میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغه‌ها جام‌جهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دکتره میگه: ای بابا، این که خیلی ناجوره. بیا برات یک دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. غضنفر می‌پرسه: آقای دکتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دکتره میگه: شدنش که میشه، ولی واسه چی؟ غضنفر میگه: چون فرداشب فیناله !

تو خیابون تصادف میشه، یک وانت نیسان گردن کلفت میزنه به یک موتور، دو نفر پشت موتور بودن یکیشون سرش میخوره به جدول و جابه‌جا تموم میکنه، دومی فقط پاش میشکنه. خلاصه ملت جمع میشن دورشون، اون بدبختی که پاش شکسته بوده هی داد و هوار میکرده، غضنفر میره جلو بهش میگه: خجالت بکش خیابون رو گذاشتی رو سرت! تو که الحمدالله چیزیت نشده، ببین اون رفیقت بنده خدا تموم کرده اما اینقدر سر و صدا نمیکنه !

غضنفر میره لباس‌فروشی، میگه: ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه: بعله. غضنفر میگه: قربونت دو نخ به ما بده!

غضنفر میره بقالی، میگه: حاج‌آقا سیگار نخی داری؟ یارو میگه: بعله داریم. غضنفر میگه: بی‌زحمت یک بیست نخ به ما بده!! مرده کف میکنه، میگه: خوب مرد مؤمن یک بسته بگیر. غضنفر میگه: نه آخه بسته ای بگیرم زیاد میکشم !


برچسب‌ها: بخندیم بیخیال غصه و غم
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 16:30 ] [ رضا ]

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی می تونیم بهش یاد بدیم که اگه شکست لبه تیزش دست اونی که  شکسته تش رو  نبره

خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟

بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی

نفرین به عشق به عاشقی .نفرین به بخت و سرنوشت . به اون نگاه که عشقتو . تو سرنوشت من نوشت . نفرین به من نفرین به تو . نفرین به عشق من و تو . به ساده بودن منو . به اون دل سیاه تو..........


یاران به خدا که بی وفایی مکنید

با عاشق دلخسته جدایی مکنید

یا آن که وفا می کنید تا آخر

یا آنکه از اول آشنایی نکنید

 چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 20:5 ] [ رضا ]

لحظه تحویل سال

ساعت۸و۴۴دقیقه و۲۷ ثانیه

روزسه شنبه ۱فروردین ۱۳۹۱ هجری شمسی

 


برای همه شما دوستان عزیز سال خوبی را آرزو میکنم و انشاالله که همه سال را با موفقیت و خوشحالی پشت سر بزارید و دعا میکنم که هر کسی مشکل دارد مشکلش بر طرف بشه و دعا میکنم که ایران همیشه سر بلند باشه . آمین

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 13:35 ] [ رضا ]
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است .

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت .

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .

آموخته ام  ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی .

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد .

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند .

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد .

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد .

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم .

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد


برچسب‌ها: آموخته ام
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 22:7 ] [ رضا ]
شب عید بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! با تشکر فراوان از MIMI JOoOoOoOoOoOoOoN
برچسب‌ها: با خدا نسبتی دارید
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 20:28 ] [ رضا ]

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

 

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم

 

 

 

 

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

 

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

 

تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه


زنگ خونه دوستمو زدم میگم حمید هست؟ پدرش میپرسه حمید خودمون؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــ حمید تبلیغات رب تبرک رو میگم!

 

سر جلسه کنکور گزارشگر اومده بالا سر بچه میگه اومدی کنکور بدی؟ ن پ اومدم ببینم چه خبره اینجا شولوغه!!!!


دیشب رفتیم استخر
طرف میپرسه: میخواین شنا کنین؟؟
پ نه پ می خوایم از امکانات رفاهیتون بازدید کنیم

 

طرف ماشینشو میبره پمپ بنزین مسئولش میگه بنزین می خاین پ نه پ اومدیم آب هویج بریزیم توش چراغ جلوش قوی شه


به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده مس شی؟؟پ نه پ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟

 

به بابام میگم موجودی حسابت چقدره؟
میگه: پول میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــ
می خوام ببینم چقدر دیگه با بیل گیتس فاصله داریم


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم

 

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
میگه برا کباب؟
پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


ساعت ١١ اومدم خونه مامانم میگه الان اومدی؟ میگم په نه! ٢ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه

 

استاد: کی جواب این سوالو میدونه؟
من دستمو بردم بالا.
استاد: میخوای جواب بدی؟
من: پــــَ نه پــــَ میخوام ببینم باد از کدوم ور میاد


شب دارم می خوابم.. بابام می گه داری می خوابی؟…پَ نَ پَ دارم امتحان می کنم تشکش خوبه یا نه..


دو دقیقه دیر رفتم سر کلاس، استاد میگه شما دانشجوی این کلاسید؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــ دانشجوی کلاس آواز استاد شجریانم! شما استاد شجریانید؟


گفتم غم تو دارم..گفتا غمت سر آید…

گفتم نه پ می خوای یه عمری غم تو رو داشته باشم…

 

تو اداره پشت میز کارم نشستم،ارباب رجوع اومده میگه کارمند اینجایین؟گفتم پ نه پ رئیس سازمان هوا فضای ناسام اومدم فقط کار تورو راه بندازم!!!!!


دوستم رفتیم خرید.برگشتیم دیدیم ماشینش نیست میگه: دزدیدنش میگم نه په خسته شده بود از بس منتظر ما وایساد. اس ام،اس داد گفت من میرم خودتون بیاین!

 

میگم آقا خمیر دندون سفید کننده می خوام؟
میگه برا دندونات؟؟؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام کاسه دستشویی رو برق بندازم!!!!!!!!!


مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم مامانم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ،
میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده

 

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
نه پـــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!


سوسک اومده تواتاق دمپایی رودادم مامانم..میگه بزنمش؟؟؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش کنه تندتر بدوه !!

 

رفتم داروخونه…میگم باند دارین؟میگه واسه زخم؟…پ نه پ…بانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده…بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.!!


برچسب‌ها: پــــه نـــه پـــه
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 17:14 ] [ رضا ]
زندگى پس از مرگ
رئيس: شما به زندگى پس از مرگ اعتقاد داريد؟
كارمند: بله!
رئيس: خوب است. چون وقتى صبح امروز براى شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مى خواهد شما را ببيند.
اندر وصف شخصيت خسيسان و بخيلان
– معمولا هر ده سال يكبار كفش ميخرن و همون ده سال يكبار هم كه ميرن داخل كفش فروشي به فروشنده ميگن : سلام . ما بازم اومديم !

گفته شده اين ديالوگهاي لحظاتي قبل از مرگ يك آدم به شدت خسيس بوده:

مرد در حال مرگ: زن ! محمد كجاست؟
زن: همينجا كنارت نشسته.
مرد: علي كجاست؟
زن:اونطرفت نشسته.
مرد: ببينم حامد كجاست؟
زن : اونم همينجا نشسته.
مرد يهو داد ميزنه: پس براچي برق اون اتاق بيخودي روشنه؟
يه نفر تصادف مي كنه دنده هاش ميشكنه.ميره دكتر و از دنده هاش عكس ميگيره.عكس رو مي ده به دكتر و مي پرسه:آقاي دكتر من خوب مي شم؟ دكتره مي گه:نگران نباش با فوتوشاپ درستش مي كنم
به يك نفر ميگن با بالش جمله بساز ميگه رفتم شكار يه پرنده ديدم خواستم بزنم به بالش.
ميگن با اين بالش نه ، با اون بالش.
ميگه خوب رفتم شكار ، يه پرنده ديدم موندم بزنم تو اين بالش يا اون بالش.
ميگن بابا اصلا” بي خيال ، حالا با تشك جمله بساز .
ميگه رفتم شكار يه پرنده ديدم تو شك بودم بزنم به اين بالش يا اون بالش!
توي مسابقه بيست‌سؤالي شركت‌كننده از مجري مي‌پرسه: «جانداره؟» ميگه: «نه!» مي‌پرسه: «تو جيب جا ميشه؟» مجريه كلي فكر مي‌كنه، بعد ميگه:‌ «تو جيب جا ميشه اما اگه تو جيبت بريزي، جيبت ماستي ميشه!»
شرلوك هلمز، كارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست . بعد واتسون را بيدار كرد و گفت : ” نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ ” واتسون گفت :” ميليون ها ستاره مي بينم “. هلمز گفت : ” چه نتيجه اي مي گيري؟ “. واتسون گفت : ” از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم . از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم كه زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي نتيجه مي گيرم كه مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد “. شرلوك هلمز قدري فكر كرد و گفت: ” واتسون ! تو احمقي بيش نيستي ! نتيجه ي اول و مهمي كه بايد بگيري اين است كه چادر ما را دزديده اند”
سرهنگ دايره راهنمائي و رانندگي براي گرفتن امتحان از يك نفر مي پرسه اگر در هنگام رانندگي فردي در خيابان جلوي ماشينت ايستاده بود چكار مي كني بوق مي زني يا چراغ مي دهي؟
فرد گفت : هيچكدام برف پاكن ماشين را مي زنم.
سرهنگ : چرا برف پاكن ؟!
فرد : براي اينكه بگم يا برو اين ور يا برو اونور.
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه… غول ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي خوردني ها داشته باشم و تمام عمرم راحت باشم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد غول به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينكه هميشه اجازه بدهيد كه رئيستان اول صحبت كند ۲ — وقتي اطرافيانش بهش ميگن بابا اون نوار روضه رو خاموش كن . با جديت ميگه : بزار ببينيم آخرش شام ميدن يانه!.
۳ – در مسابقات رالي در صورت امكان مسافر هم ميزنن. ۴ – وقتي كارت اينترنت اونا تموم ميشه ميندازنش تو آبجوش. ۵ – حتي الامكان بعد از تناول موز تا ساعتها آب نمي خورن تا مزه موز نره. ۶ — و اگه قصد خودكشي هم داشته باشن با برق همسايه اينكارو ميكنن.
برچسب‌ها: يه مشت حرف خنده دار
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ رضا ]

من برنده ام:چون زندگی را زیبا میبینم و وقتی به زندگی زیبا نگریستم ان گاه زیبا خواهد شد

 

من برنده ام:چون میدانم اگر به معجزه اعتقاد و ایمان داشته باشم برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است

 

من برنده ام:چون میدانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر میرسد  س تمام تلاشم را میکنم تا محال را به ممکن تبدیل سازم

 

من برنده ام:جون ذهنم را ان گونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند نه انکه بهشت را به جهنم!

 

من برنده ام:چون در انتهای فعالیت روزانه ساعتی را با خودم خلوت میکنم و با تکیه بر صداقت بی رحمانه با خود عملکرد روزم را با دقت ارزیابی میکنم

 

من برنده ام:چون نقشه زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ساختن ان است

 

من برنده ام:چون هم نا امیدی را میشناسم هم صبر و حوصله را و البته خوب میدانم که صبر و حوصله شکل دیگری از نا امیدی است که انسان بهتر می تواند ان را تحمل کند

 

من برنده ام:چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم رابرداشته ام قدم اول یعنی تصمیم!

 

من برنده ام:چون میدانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند اگر صخره نبود رود هیچ اوازی سر

برچسب‌ها: اعتقاد و ایمان داشته باشم
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 20:20 ] [ رضا ]
چشمان خیره ام امشب

سردو خموش درخلوت خاکستر نشسته اند،

تا بر تازه گور تنهائی ،

افسانه آغوش سیاوش را باز خواند

هنگامی که بی مهابا

آتش را در آغوش می کشید،

شایدکه گواه پاکیش باشد

یا در هرم شک بسوزاندش .

چه بیصدا وخاموش

هرلحظه در خود شکستم

وقتی که هزار تکه ریش ریش آئینه

ورق به ورق تنها

نقش تو بود ومن که جانانه

تن به تبرت سپرده بودم.

اشک در چشمانم سکندری می خورد

تا به چشمان خویش باورم شود

باز شدن گره دخیلم

در شوخی باد که آنی عشقم را

جدی نگرفته بود.

درخود گیج میزنم اینک

مانده ام شاید تو بگوئی

به کدامین فراز پناه برم از این همه دلتنگی؟

طاقتی برایم نمانده است،

و انگشت اتهام تمام زمین

بی هیچ شرمی

تنها مرا نشانه رفته است

ومن رخت رسوایی خویش

در مجری تنهایی می گذارم.

آشفته مشو تقصیر تو نبوده

این روزها حتی آئینه هم زنگار بسته.

دنیا دور سرم درویش وار می چرخد

وچشمانم هنوز خیره مانده اند

سرد،خموش

می بینی ،حتی اشک هم امشب

از من می گریزد 

رفیق نیمه راه
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 19:37 ] [ رضا ]

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود

ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم

ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت هارا، زیر پا له کردیم

…و چقدرحظ بردیم، که زرنگی کردیم

روی هرحادثه ای، حرفی از مهر زدیم

از تو من میپرسم ، ما که راگول زدیم؟؟؟


برچسب‌ها: ما که راگول زدیم
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 14:1 ] [ رضا ]

خدایا

خوش به حال آنکه قلبش مال توست

حال و روزش هر نفس، احوال توست

خوش به حال آنکه چشمانش تویی

آرزوهایش همه آمال توست

خدایا تو خود میدانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجر میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

برچسب‌ها: خدایا
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 13:54 ] [ رضا ]
شماره 10
"روز خوبی داشتی؟" هـنـگامیـکه از همسر خود در مورد چگونگی گذراندن روزش پرسش میکنید، برداشت او این خواهدبود که شما انسان با فکری هستید و مشتاقید بدانید وی ساعات کاری خود را چگونه سپری کرده است. اما یـک هشـدار: ایـن سـؤال بـه هـمـسـر شـمـا مجوز آن را خواهد داد که چند ساعتی در مورد کوچکترین اتفاقاتی که برایش افتاده صحبت نمایـد. پس برای مدت زمانی طولانی آماده نشستن و شنیدن داستانهای او شوید.
چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: زنها به آنچه که در فکر شما میگذرد، توجه زیادی دارند. پرسش در مورد چگونگی روز او نشان می دهد کـه شمـا پذیرا، مشتـاق و علاقمند به گوش دادن حرفهای همسرتان هستید. با این عمل به او فرصتی می دهیـد تا خودش را خـالی نـموده و شما را به عنوان همراز و محرم اسرار خود در نظر بگیرد. اگر چه ممکن است بیش از زمانی که انتظار دارید مجبور به شنیدن صحبتهایش شوید، اما وقتی تمام شد، او شروع به صحبت در مورد شما خواهد کرد.

شماره 9
"نمی تونم بگم چقدر دلربا و زیبا هستی" همانطور که مشخص است، این بـه او مـی رسـاند که شما وی برای شما جذاب بوده و فرد دیـگری بـه چشمتان نمی آید. از طرف دیگر باعث افزایش اعتماد بنفس در او خواهد شد.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: این جمله بخصوص در روابط زناشویی بلند مدت مؤثر واقع می شود چرا که شما به همسر خود اطمینان میدهـید هنوز به او علاقه دارید. در عوض همسرتان نیز سعی خواهد کرد این زیبایی و دلربایی را با شما تقسیم نمایید. سؤالی هست؟ اینجوری فکر نمیکنید؟

شماره 8
"در مورد ‌[ هر چیزی ] چه احساسی داری؟" پـرسیدن این سؤال به همسرتان نشان می دهد که شما خالصانه برای احـساسـات او اهمیت قائل هستید. زنها عاشق بیان احساسات خود در مورد هر موضوع قابل تصوری می بـاشند. با این حـال بـدانید که خود را در دام گفـتگویـی طولانی و عمیق در مورد آن موضوع گرفتار خواهید کرد. بنابراین اگر شب تصمیم دیدن مسابقه فوتبالی را دارید، این سؤال را مطرح نکنید.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: این سؤال بیانگر جنبه مهربانی و دلسوزی یک فرد است. وقتی همسرتان در می یابد که شما توجهتان را به وی مبذول داشته اید، او نـیـز متقابلا تمام احساسات خود را با شدتی بسیار بیشتر، اهدا خواهد نمود. یعنی اگـر قـبـلا فـقـط فردی جذاب بشمار می آمدید، اکنون همانند جواهری در چشم او جلـوه خواهید کرد. متوجه منظورم می شوید؟

شماره 7
"تو زیبا تر از دوستان دیگرت هستی" قرار دادن او از بین همتاهایش بر سکوی نخست زیبایی باعث بالا رفتن اعتمـاد بـنفـس وی شـده و سـبـب می گـردد تا هـمـسر شمـا در تـصـوراتش بر دوستان هم جنس خود بتواند فرمانروایی کند. این تحسین و تعریف بسیار مهمی در دنیای زنانه محسوب شده و امتیاز شما را در نزد همسرتان ارتقای چشمگیری خواهد داد.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: گذشته از اینکه باعث می گـردد او از لحاظ زیبایی ظاهری خود را برتر از اطرافیانش تصور کند، این جمله کوتاه به همسرتان تفهیم میکند که شما تا چه حد برای وی ارزش قائل هستید. بعلاوه زمانی که دوستانش پیش شـما هستند، کمتر احساس نگرانی خواهد کرد. او در مـورد خـودش احـسـاس خـوبـی نموده و پاداش سلیقه بخرج دادن شما را خواهد داد. با اینحال یک احتمال جانبی بالقوه وجود دارد: یک همسر حسود این سخن را مدرکی برای متهم نمودن شما به اینکه قصد برانداز نمودن و چشم دوختن به دوستانش را دارید، بشمار خواهد آورد.

شماره 6
" تو واقعا زرنگ و باهوشی" با تـصـدیـق نـمودن هـوش و ذکـاوت وی، ایـن معـنی را می رسانید که علاوه بر محاسن ظاهری، متوجه ذهن و فکر توانمندش نیز شده اید. هـمـسر شـما بـا شنیدن این جمله در مورد همه جوانب زندگی خود احساس رضایت و خوشنودی خواهد نمود. این سخـن نشانه احترام از طرف شما برای همسرتان محسوب میگردد.
چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: همسرتان این مسئله را که شما فقـط بـه فـکر روابط جنسی نیستید و قادرید ماورای چنین موضوعات فکر کنید را تحسین خواهـد کرد. زنها عاشق مردان صـمـیمی و خـوش قـلب مـی بـاشند و هیچ چیزی بهتر از بیان و تشخیص هوش و ذکاوت آنها نمی تواند صفات آقا منشانه شما را آشکار نماید.

شماره 5
"در روابط زناشویی بسیار خوب هستی" بیان این جمله باعث می گـردد هـمـسرتان احساس کند که یک الهه است. شنیدن این عبارت به همسر شـما تفهیم می کنـد کـه روابـط جنسی و زناشویی او به چشم شما بی عیب و نقص بوده و باعث می گردد که احساس نماید واقعا می داند کـه چگـونه باید مرد خود را راضی نگاه دارد.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: تحسین و تمـجید از عملکرد او نشانگر این است که شما به روابط جنسی فقط به عنوان ابزاری برای ارضا نــمودن خود نگاه نکرده، بلکه همه جنبه های آنرا مورد ستایش قرار میدهید.

شماره 4"می خواهم همه عمرم را با تو سپری کنم" ایـن جمله ای سنگین است؛ معنی آن فاصله زیادی با دادن پیشنهاد برای ازدواج نـدارد. بنابراین پیش از گفتنش به نامزدتان مراقب عواقبش باشید. اما بخاطر داشته باشید که ریسک کردن اغلب پاداش و نتیجه مطلوب به دنبال خواهد داشت. هنگامیـکه این جـمله را بیان می دارید، او از لحاظ روانی بسیار سرکیف می گردد. جـمـلات دیـگـری کـه تقریبا همین نتیجه را داشته ولی تعهدآوری آنها کمتر می باشد، عبارتند از: " فقط تو میتونی تا این حد منو خوشحال کنی" و " من دوست ندارم با هیچ کس دیگری جز تو باشم."

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: همـه زنـها عاشق شنیدن جملاتی حاکی بر سرسپردگی دیرپا و با دوام از همسرشان هستند. مطمـئـن بـاشیـد کـه بـعد از گفتن این جمله سلامی همیشگی را از او خواهید شنید.

شماره 3
"تو بهترین دوست منی" به او می گویید که چگونه ماورا و فراسوی مسائل جنـسی می اندیشید و به این معنی اسـت که برای رابطه اتان ارزش قائل هستید و مایلید کارهایی را بـهـمراه او انجام دهید که مردان دیگر ممکن است رغبتی به آن نداشته باشند. همسرتان بعد از شنـیـدن ایـن جمله پیوستگی مقاومت ناپذیری با شما پیدا خواهد نمود.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: این جـملات شـما را در نـظر وی بـجای یـک فرد عادی که مجبور به گذراندن وقتش با او است، به انسانی معنی دار و جذاب تـبـدیـل میکند. این شما را به ابتدای لیست خواسـتگـاران پرتاب میکند چراکه شما به مهمترین نکته اشاره کرده اید: دوستی و رفاقت.

شماره 2
"تو یک مادر ایده آل خواهی شد" اغلب زنها به دنبال این هستند که روزی بچه دار شونـد. هـمـچـنین اکـثـرا با خود کلنجار می روند که آیا در این راه مـوفـق خـواهد بـود یـا خـیر. بـا گفـتن این جمله به او اطمینان می دهید که حتما به هدفش خواهد رسید. به علاوه با ارضـای نیازهای درونی او باعث آرامش و تسکین وی می شوید. بیان این کلمات از زبان شما به عنوان یک همسر، او را تبدیل به خوشحال ترین انسان روی زمین خواهد نمود.

چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: اینـگونه بطور غیر مستقیم به همسر خود می فهمانید که مایلید از او بچه دار شوید. واضح است که این نوایی بسیار خوشایند در گوش او می باشد. از این نقطه، همسرتان بیشتر پذیرای پیشرفت و ترقی شما خواهد شد.

شماره 1
"تو زندگی منو کامل می کنی" این به او می گوید که تنها فرد مورد علاقه شما است. همه زنها دوست دارند این جمله را از شوهرشان بشنوند. بـیـان ایـن عبـارت بـه مفهوم آن است که شما همسر خود را بصورت کامل پذیرفته ایـد و ایـنـکه او به صـورت موجودی اجتناب ناپذیر و همیشگی برای شما در آمده است. در همسرتان احساس لـذت بـخش غیر قابل تصوری بوجو آمده و تا چندین روز لبخند از لبانش جدا نخواهد شد.
چرا باعث زیبا شدن وجهه شما میگردد: این جـمـله اسـاسـا مـی گـوید که شما در زندگی به او نیاز داشته و نمیـتوانید بدون او به زندگی ادامه دهید. زنها از شنیدن چنین جملاتی بسیار مشعوف میگردند.
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 22:41 ] [ رضا ]
به مردان قدرت دهيد ، تا صميميت فوران كند . مرد موجودي عاشق قدرت است . مرد از اين كه قدرتمند باشد حظ ميكند . در آسمان اوج ميگيرد و شما را نيز همراه خود بالا مي برد.
از اينكه توانا باشد يا احساس توانايي كند لذت ميبرد. تا وقتي كه مشغول كشتن اين احساس در مردان هستيد بدانيد كه تنها ميتوانيد خواب خوشبختي را ببينيد. ا

گر قدرت مرد را ناديده بگيريد يا از آن انتقاد كنيد بدانيد كه ديگر پري روياهايش نخواهيد بود.او دنبال كسي است كه به قدرتهايش ايمان داشته باشد. و حتي ضعفهايش را در جهت تقويت تواناييهايش مثبت جلوه دهد.

پس بدانيد كه:

1- اگر خودتان داراي درآمد هستيد ،هرگز درآمد و پولتان را به رخ همسرتان نكشيد.حتي اگر درامد بيشتري داريدهرگز به روي خودتان هم نياوريد.بگذاريد همسرتان فكر كند كه همه چيز در دست اوست.و اداره امور خانه به دست قدرتنمد او اداره ميشود.

2- مطلقا او را با كسي مقايسه نكنيد.شوهر خواهرم دو تا خانه داردفلاني اينقدر درامد دارد و تو مثل گداها هستي.اگر واقعا به بهبود اوضاع مالي فكر ميكنيد او را براي تلاش بيشتر تشويق كنيد.انتقاد دشمن صميميت است.

3- تو بي عرضه اي ، فاتحه خواندن بر صميميت است. تو بي عرضه اي يعني فرو ريختن مرد. يعني به دست خود خانه را خراب كردن. هر مفهوم مشابه " تو بي عرضهاي " فاتحه اي بر صميميت و عشق متقابل مرد است.

4- شوهر خود را حلال مشكلات بدانيد. مشكل را به او بگوييد و از او بخواهيد آن را حل كند.و تاييد كنيد كه تنها او قادر به حل اين مسئله است.

5- به مردان اندرز ندهيد.مردان دوست دارند كه مشكلات را به تنهايي حل كنند.و اگر به شما چيزي نميگوينديعني به تنهايي قادر است موضوع را حل كند.و در صورت لزوم با شما در ميان ميگذارند.با نصيحت نكردن زندگي خود را عاشقانه كنيد.

6- سكوت مردان را نشكنيداين اشتباه خانمهاست كه وقتي مرد ساكت است مدام به سمت آنها ميروند و با آنها حرف ميزنند.اگر او ساكت است به سكوت نيازمند است.و احترام به اين سكوت يعني صميميت بيشتر. سكوت طولاني در زنان ممكن است به معني آزرده خاطر بودن باشد اما در مردها اين طور نيست.

7- به مردان فضا بدهيد گاهي او را رها كنيدتا با خود خلوت كندبا دوستان به ورزش برود و به خانواده خود تنها سر بزند.مدام دنبال او نباشد. فضاي رها شدن! اين چيزي است كه مردان گاهي به آن نياز دارند. اگر به انها اين فضا را هديه بدهيد. انها نيز به شما عشق ميورزند.

8- مرد دوست دارد كه از او قدر داني شود. تشكر به مرد قدرت پرواز ميدهد.از هر كار كوچكي كه براي شما انجام ميدهدتشكر و قدر داني كنيد.تا او نيز بي حساب به شما عشق بورزد.

9- مرد بايد تاييد شود.تواناييهاي مرد را تاييد كنيدو تاكيد كنيد او صاحب بهترين تواناييها و شايسته ترين همسر( شوهر) است.

10- بايد مورد اطمينان باشد. به او اعتماد كنيدبا اطمينان خاط از اينكه او ميتواند ، شما ميتوانيد به راحتي بسياري از كارها را به بسپاريد.

11- مردها را تشويق كنيدمرد عاشق تشويق است.كف زدن ها را فراموش نميكند.. مرد، افرين شما را تا عمر دارد به خاطر ميسپارد.

من نيز لبخند شما را بعد از اجراي اين قوانين طلايي براي هميشه به خاطر دارم.

نكاتي كه در بالا ذكر شد شايد در نگاه اول بسيار ساده و سطحي و بي اهميت جلوه كند ولي باور كنيد كه با رعايت همين نكات ساده ( و البته بي هزينه ) بسياري از مشكلات مربوط به نبود صميميت بين همسران حل مي شود.

موارد بالا براي خانمها است . به همين صورت نكاتي هم وجود دارد كه اقايان بايد رعايت كنند كه با رعايت انها از سوي اقايان و رعايت نكات بالا از سوي خانمها قطعا" صميميت در زندگي پر رنگ تر خواهد شد .آري صميميتي كه اگر در خانه حاكم باشد همه مشكلات كم رنگ ميشوند و حاضر نخواهيد بود كه انرا با دنيا عوض كنيد.

مگر ما از زندگي چيزي جز صميميت و يكدلي و فضايي با عشق و محبت ميخواهيم؟ مگر نه اينست كه حتي ان كسي كه بدنبال كسب ثروت است هدفش رسيدن به آرامش است؟

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 22:45 ] [ رضا ]
سلام دوستان عزیز در این پست میخوام که درباره  عشق و زندگی  صحبتها و جملاتی در این باره با هم داشته باشیم و امیدوارم که از این مطالب که واقعا میدونم به همه ما کمک میکنه استفاده کامل را ببریم دوستان بزودی فصل اول را از فردا اغاز میکنم .

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:0 ] [ رضا ]

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 8:56 ] [ رضا ]
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 21:30 ] [ رضا ]
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 22:44 ] [ رضا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر
?
قالب ميهن بلاگ download وبلاگ اسکين قالب بلاگ اسکاي وبلاگ نويسان قالب وبلاگ ديکشنري آنلاين ايجاد فرم تماس ايجاد گالري عکس نمايش اوقات شرعي تقويم جلالي رتبه سنج گوگل مترجم سايت نمايشگر آي پي گوگل ساخت کد صوتي آنلاين آمارگير فونت هاي زيباساز تغيير شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بيني هندي طالع بيني ازدواج بازي آنلاين
سیستم افزایش آمار هوشمند تک باکس